آن روزها ...

 باز من ماندم و خلوتی سرد ... خاطراتی ز بگذشته ای دور ...

امتحانهای این ترم هم تمام شد ... دوباره لحظه وداع از خاطرات را آغاز کردیم بی گناه ... بی آنکه خود بخواهیم پا در عرصه فردا می نهیم ... و بی آنکه قدر بدانیم فردا را نیز سپری خواهیم کرد ... همه بچه های ترم بالایی قطره های اشک را مهمان داری کردند ... برای روز جدایی از خاطرات دانشجو بودن ... من و دوستانم نیز بی گریز از همین اتفاقات به ناچار روزهای خداحافظی را و به امید سلامی دوباره ... انتظار را تجربه می کنیم ... شاید دیر به دیر وبلاگ را به روز رساندم ولی در نهایت همیشه خاطرات در آن ذخیره شد ...

آن روزها رفتند ... آن روزهای برفی خاموش ... کز پشت شیشه در اتاق گرم ... هر دم به بیرون خیره می گشتم ... پاکیزه برف من ... چون کرکی نرم ... آرام می بارید ... بر نردبان کهنه چوبی... بر رشته سست طناب رخت ... بر گیسوان کاجهای پیر ... و فکر می کردم به فردا ... آه ... فردا... حجم سفید لیز ... با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز می شد ... و با ظهور سایه مغشوش او... در چهار چوب در ... که ناگهان خود را رها می کرد ... در احساس سرد نور ... و طرح سرگردان پرواز کبوتر ها ... در جامهای رنگی شیشه ... فردا ...

 و مثل همیشه سخن آخر ...

مراقب افکارت باش ... آنها به گفتار تبدیل می شوند ...

مراقب گفتارت باش ... آنها به کردار تبدیل می شوند ...

مراقب کردارت باش ... آنها به عادت تبدیل می شوند ...

مراقب عاداتت باش ... آنها به شخصیت تبدیل می شوند ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦