به ياد روزگاران ... آخرين روز ارديبهشت

نگفتی که با رفتنت گرد پيری نشيند ... به مهمانيه چهره من اندوه و درد و جدايی نشيند ... زند تيشه بر قلب شيدای من ... نگفتی که پس از جام مست لبانت پناهی نبايد ... لب زخمی من و اين سايه سرد و تاريک و مبهوت شود همدم روز تنهايی من .. سپردم دلم را به تنهايی تو ... سپردی دلت را به تنهايی من ... سپردی دلم را به دوستانی که خنجر کشيدند به دانايی من ... به شوخی شکستی دل شيشه ای را ... زدی سنگ بر جام شادابيه من ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥