از طرف يک دوست ...

روزگار غريبی است ...

سرودی که ناآشنا نيست ... اما خاطره ای از آن ندارم به گوش می رسد ... مردم نگاهشان مرا چنان نظاره می کند که گويی ديواری از سنگ پيش رويشان است ... رنگهای محيط ديدنی است ... اما جلوه ای ندارد ... آب جوی جاری است ... اما زلال و گوارا به نظر نمی رسد و مرا لحظه ای به خنکای آن تن سپردن وسوسه نمی کند ... ديدن قناری کنار پنجره اطاق شادم نمی کند ... و ديوانگان و دلقکان برايم تفاوتی نمی کنند ... نگاه هيچ انسانی مرا اغوا نمی کند ... و لبخندش مرا دلخوش ... ديگر چيزی خواستنی نيست ... جايی را دلپذير و آرامشبخش نمی يابم ... فرود و فراز ، پستی و بلندی ، مفهومی جداگانه برايم ندارد ... شايد در اين روزگار روشی ديگرگون برای زيستن بايد گزيد ... فردای نا پيدا را اميد نبايد ... و ديروز رفته را فراموشی به ... اکنون فراروی را سپری کن ... گشايشی را چشم به راه نباش ...

ولی باز هم می گويم يا حق ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥