بالاخره آمدم ... شايد دير ...

 کاش آسمان حرف کویر را می فهمید ... و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد ... کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود ... کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب می شد ... کاش شمع حقیقت ، محبت را در تقلای بال و پر سوز پروانه می دید ... و او را باور می کرد ... کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود ... کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمیسپرد... کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست ... کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد ... کاش معنی عاطفه ، حس میشد ...

 

من بالاخره آمدم ... شاید دیر ... از همه دوستان خوبم که با محبت های خودشان من را شرمنده کردند ، واقعا تشکر می کنم ... مرسی که به نوشته های من عادت کرده اید ... امتحانها تمام شد ... نتایج را دیدیم ... عالی نبود ولی خوب ... شاید واژه خوب به قدر همتمان باشد ... عاشورا و تاسوعا را هم گذراندیم ... امیدوارم که همدیگر را فراموش نکرده باشیم ... راستش من آمدم تا انتخاب واحد بکنم و دوباره بر می گردم ... چون تازه می خوام اگه خدا بخواد بروم و معنی سفر را حس بکنم ... چون در آن یک هفته چیزی جز خستگی و ... نبود ... چون سرما خورده بودم و دیگه خودتان می دانید که ... بی حوصلگی اولین هدیه این ویروس ... بگذریم ... ببخشید دیر به روز شدم ... خواستم وقتی آمدم حرفی برای گفتن داشته باشم ...

 مثل همیشه سخن آخر ...

من صبر خواهم کرد ... تا زمانی که همه زیبائی ها را بیاموزم ... همانگونه که تا به حال صبر کردم ... ای گلهای زیبای رنگارنگ صحرایی به من رخصت دهید تا شما را به دریاچه آبی رویاهایم بسپارم و آنگاه با آرامش نظاره گر امواج زیبای ساحل شوم ... آری ... زندگی سراسر گلهای رنگارنگ است که انسان در صورت داشتن اراده و امید می تواند تنوع رنگها و زیبائی شان را احساس کند ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥