بچه که بودم ، تا ۱۰ بلد بودم بشمرم ... مامانم را ۱۰ تا دوست داشتم ... داداشم را ۱۰ بار بوس می کردم ... فکر می کردم ته دنیا ۱۰ تا است ... ولی الان که بزرگتر شدم حریص تر شدم ... نمی دونم ته دنیا چند تاست ... ولی این را می دانم که همه چیز های زیبا و دوست داشتنی را به اندازه همان ۱۰ تا بچگی هام دوست دارم ... فکر کنم اینجوری دلنشین تره ...

 و مثل همیشه سخن آخر ... ولی  این بار یک درد و دلی با ابا صالح ...

 آسمان به ماه می گه عشق یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟ ماه می گه : یعنی ... آمدن دوباره تو ... ماه میگه : ای آسمان به نظر تو عشق چیست ؟؟؟؟؟؟؟ آسمان می گوید : یعنی انتظار دیدن تو ...

حالا هم می گم یا ابا صالح از وقتی که احساس کردم و فهمیدم که در میان مائی به هر کسی که می رسم ، سلام می کنم ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥