قلم خودم را از ابر پر می کنم و برايتان از باران می نويسم ...

50.gif با که باید گفت ... ؟ کجا باید صدا سر داد ... ؟ در زیر کدامین آسمان ... روی کدامین کوه...؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است ... زمین کر ... آسمان کور است ... اگر زشت و اگر زیبا ... اگر دون و اگر والا ... من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم ... تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است ... دلم با صد هزاران رشته با این خلق ... با این مهر ... با این ماه ... با این خاک و  با این آب ... پیوسته است ... مراد از ماندنم ... امتداد خورد و خوابم نیست ... هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست ... جهان بیمار و رنجور است ... دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست ... اگر دردی ز جانش بر ندارم نا جوانمردی است... نمی خواهم نباشم ... می خواهم بمانم تا محبت را به انسانها بیاموزم ... بمانم تا عدالت را بیفروزم ... جهانی سر شار از عشق و گل و موسیقی و نور می خواهم بنا سازم ...

ای کاش بی هیچ کلامی ... با هم همراه می شدیم ... و دست در دست پرستو های مهاجر تا فراسوی نا کجا آباد زندگی پرواز می کردیم ... تا جهانی نو بنا سازیم ... ای کاش با طنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دلهایمان می لرزید ... دستهایمان را بلند می کردیم و در پیشگاه معشوق همیشه جاودان ... طلب عمر و نیاز می کردیم ... ای کاش در برابر مظلوم به جای اینکه انگشت تعجب و حیرت به دهان بگیریم ... ذره ای عشق ... قطره ای مهربانی و کمی محبت در دستهایمان می گذاشتیم و بی منت تقدیم می کردیم ... ای کاش یکدیگر را دوست میداشتیم و به جای سالهای دور از هم در برابر لحظه ای جدایی تاب نمی آوردیم ...50.gif  ای کاش زمانی که باران می بارید ... قطره های باران ... دلهای مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا می داد ...

49.gif سخن آخر ... 49.gif

اولا شرمنده که دیر آپ کردم ... می دانید ... درس و زندگی روز مره و دل مشغولی های اطرافم فرصت فکر کردن به حرفهای دل را  از من گرفت ... دوما مثل همیشه ممنون که با حضورتون من را شرمنده کردید ... فقط یک خواهش ... هیچوقت به چشمهایتان راز دل را نگوئید... چون راز نگه دار نیست ... و با نگاهی یا قطره اشکی آن را بر ملا می کند ... یکی از دوستان خوبم متن قشنگی برام فرستاده بود ... دوست دارم حالا که دیر آپ کردم ... سنگ تموم بگذارم و اینم براتون بنویسم ... امیدوارم با حوصله نوشته هام و بخونید ...

08.gif از طرف یک دوست ... 01.gif

سهراب سپهری گفتی : چشمها را باید شست ... شستم ولی ... گفتی ... جور دیگر باید دید... دیدم ولی ... گفتی زیر باران باید رفت ... رفتم ولی ... او نه چشمهای خیس و شسته از اشکم را ... نه نگاه دیگر گونه ام را ... هیچ کدام را ندید ... فقط در زیر باران طعنه ای زد و خندید و گفت: دیوانه باران ندیده ...

آرزومند آرزو های خوبتان ... مریم

/ 0 نظر / 13 بازدید